بهاء الدين محمد بن مؤيد بغدادي
345
التوسل إلى الترسل ( فارسى )
و قرحهء در دل دولت پديدار آيد كه اندر مال « 1 » آن صورت بندد « 2 » ، اقتحام در چنين مضايق لايق اصحاب حقايق نباشد ، الحزم « 3 » سوء الظن ، البته اين نصايح مقبول نيفتاد و محل استماع نيافت ، و هرچند كه بيش گفتم التفات كم گرفت « 4 » ، ليقض « 5 » الله امرا كان مفعولا ، چون خواستم كه من بارى دست در شاخ قدرى « 6 » زنم و پاى از آن جمع باز كنم « 7 » حيله بحصول غرض مفضى نبود ، و لا راى لمن لا يطاع ، و بحقيقت هركه پاى در ركاب خدمت آورد عنان اختيار از دست ببايد داد ، و هركه بنزديك « 8 » پادشاه مبتلا شد هوس و كام و هوا از دل دور بايد داشت ، و الضدان لا يجتمعان ( و لا يرتفعان « 9 » ) . تا نماز شام - كه آفتاب نورانى در كلمهء « 10 » ظلمانى متوارى ميشد و جمال روز روشن بنقاب شب ديجور محتجب مىگشت و عرصهء هوا بموافقت كار شوريدهء ما تيرگى مىگرفت - بزرگان راه صواب گم كرده بطالعى كه پيدا كنند از دل تقويم راه استادند ، و پند من كه فساد آن كار و سوء مغبهء آن حركت به چشم خود مشاهده مى كردم در گوش نگذاشتند ، و نصيحت مرا كه گويى محض حق و نتيجهء الهام بود پاس نداشتند ، و كم آمر بالرشد غير مطاع ، و من كه نه سر كار ايشان روشن مىديدم و نه پس كار خويش مىتوانستم رفت پياده راه انديشه گرفته و بر مركب « 11 » سوار گشته پاى از پس كشان باز ميشدم « 12 » ، و با خويشتن به درد دل مىگفتم ( شعر « 13 » ) بپاى خود ببلا مىروم زهى سر و كار . هنوز درين فكرت و ضجرت بودم كه چهار ديوار شادياخ بما محيط « 14 » .
--> ( 1 ) ظ ، اندمال . ( 2 ) ظ ، نبندد . ( 3 ) ظ ، و الحزم . ( 4 ) ظ ، كم رفت . ( 5 ) ظ ، ليقضى . ( 6 ) ظ ، تدرى ( بمعنى فرار كردن از كارى و پنهان شدن براى فريب حريف . ( 7 ) ظ ، باز كشم . ( 8 ) ظ ، به نزديكى . ( 9 ) ظ ، از الحاقات كاتب است . ( 10 ) ظ ، كله بمعنى پردهء خيمهگون و پشهبند . ( 11 ) از سياق عبارت مىتوان حدس زد كه اين كلمه نيز مضاف اليه تشبهى از قبيل ضجرت و حسرت داشته است . ( 12 ) كذا و شايد ( باز پيش ميشدم ) باشد . ( 13 ) ظ ، مصراع . ( 14 ) ظ ، از اينجا فعلى از قبيل شد و آمد و گشت افتاده است .